دوستان عزیز ممنون که سر زدید. من فعلا خیلی سرم شلوغه (کنکور)و شاید دیر به دیر بروز کنم به هر حال منو ببخشید . منتظر نظرات زیبای شما هستم....

جستجو در این صفحه:
در صورتی که با تبادل لینک موافق هستید در بخش نظرات اعلام کنید تا لینک شوید
دوستان عزیز ممنون که سر زدید. من فعلا خیلی سرم شلوغه (کنکور)و شاید دیر به دیر بروز کنم به هر حال منو ببخشید . منتظر نظرات زیبای شما هستم....

جستجو در این صفحه:
در صورتی که با تبادل لینک موافق هستید در بخش نظرات اعلام کنید تا لینک شوید

قسمتهای جدید وبلاگ
معرفی کتابها (به ادامه مطلب مراجعه کنید)
علمی جدید
شاهنامه خوانی(بزودی)
مطالب مربوط به گذشته در آرشیو موضوعی آمده است...
|
|
|
|
۸۲/۷/۱ امروز، اول مهر است و من مثل بچههاي خوب صبح اول وقت آمدم دانشگاه. ولي مثل اينكه خبري نيست. نه دانشجويان آمدهاند و نه از معلمها خبري است. توي چندتا از كلاسها سرك كشيدم، خالي بودند. فقط در يكي از كلاسها آقايي نشسته بود و سرش توي كاغذهايش بود، ولي تا من وارد كلاس شدم سرش را بالا آورد. انگار كه دوست صميمياش را ديده باشد بيهيچ شرم و حيايي، نيشش را تا بناگوش باز كرد. من هم كم نياوردم و نيشم را دوبرابر باز كردم. بعد مثل نگهبانهاي دم در گفت: ميتونم كمكتون كنم «خانوم»؟!از اينكه اينقدر بافهم و كمالات بود ذوقزده شدم و گفتم: دنبال كلاسم ميگردم. نگاه عاقل اندرسفيهي به من انداخت و گفت: كلاس چي داريد؟ گفتم: شيمي عمومي. با حالت مسخرهاي گفت: -خانوم محترم!... كلاسها هفته ديگه شروع ميشه. -واقعاً، يعني من الان برگردم خونه. -پس چي، منم تازه دارم ثبتنام ميكنم... سال اولي هستيد نه؟ -بله -مشخصه... چي ميخونيد؟ -زمينشناسي حرف كه به اينجا رسيد خيلي با پررويي ادامه داد بچه كجا هستي؟ -من هم باز كم نياوردم و گفتم: همينجا، شما چي؟ -من فيزيك ميخونم، آخرشه، ترم هفتم. -شما هم اينجايي هستيد؟ -نه ازش خيلي بدم نيامد. از كلاس كه بيرون آمدم، مطمئن بودم كه حتماً تا دو سه روز ديگر پيشنهاد ازدواج ميدهد. چون همه چيز را در مورد من پرسيده بود. در حال حاضر من را بهتر از خودم ميشناخت. به نظر پسر بدي نميآمد. تا مامان و بابا چي بگويند. ۸۲/۷/۲ امروز عمو سعيداينا آمدند خانهمان. من نميدونم اين پسرعموي من كه آنقدر من را دوست دارد، پس چرا جلو نميآيد. از نگاههايش ميخوانم كه چقدر براي من هلاك است. از بس كه به من علاقه دارد تا حالا نتونسته چشم تو چشم به من نگاه كند. من هميشه سنگيني نگاهش را حس ميكنم. اما وقتي كه برميگردم و توي چشمهايش نگاه ميكنم رويش را از من برميگرداند. من دقيقاً متوجه اين حركاتش ميشوم. شايد علت اين كه به من چيزي نميگويد اين است كه من دانشگاه قبول شدهام و او هنوز ديپلم دارد. من كه همينطوري هم قبولش دارم... البته ديگر برايم خيلي هم مهم نيست. من به كسي ديگري فكر ميكنم. لااقل او ترم بعد ليسانس فيزيك ميگيرد! .. ادامه مطلب |
منبع: www.persianbook.net
|
ضريب شكست |
|
|
برگه امتحان كه به دستم رسيد، روي صندلي كمي جا به جا شدم. خودكارم را به دست راستم دادم و برگه را با دست چپم برگرداندم. بالاي برگه، عبارت نام و نام خانوادگي بود و يك سري چيزهاي ديگر. قبل از اينكه اسمم را بنويسم، سؤال اول را خواندم: -از آزمايش منشور، كه ديروز در آزمايشگاه فيزيك انجام داديد چه نتيجهاي ميگيريم؟سؤال راحتي بود. در واقع فيزيك هميشه برايم مثل آب خوردن بود. هم شيرين و هم آسان. بنابراين هيچ دلهرهاي نداشتم. سالهاي پيش هم بالاترين نمره را در فيزيك گرفته بودم وامسال هم به نظرم خيلي آسان ميآمد. كه چشم را بدجوري ميزد. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود: ...ادامه مطلب منبع:آی کتاب |
|
|
|
اداادامه مطلب با علامت + پایین سمت راست پست مشخص است
لينك دانلود بقيه كتابها در ادامه متن
دانلود کتابهای تخصصی و رمان و داستان های ادبی در ادامه مطلب
توجه:
Password : www.irebooks.com-www.ircdvd.com
مطالب این قسمت از سایت بالا گرفته شده است

نویسنده: گریس هال سل
تـرجمــه: خســرو اســدی
-------------------------------------------
نبرد هارمجدّون(1)
از سال 1980، اين عادت در من پيدا شده است كه هر يكشنبه، برنامه «ساعت بشارت انجيل كهن» فال ول را در تلويزيون بگيرم.
براى آنكه مطالب بيشترى درباره خداشناسى هار مجدون فال ول بدانم؛ و دريابم كه پيروانش تا چه اندازه مانند خودش فكر مىكنند، در سال 1983، در گشت مسافرتى به سرپرستى او به سرزمين قدس، نام نويسى كردم.
من يكى از 630 نفر مسيحىاى بودم، كه از نيويورك به تل آويو پرواز كرديم. در آنجا ما را به گروههاى حدود 50 نفرى تقسيم كردند. به هر يك از گروهها يك اتوبوس و يك راهنماى اسراييلى اختصاص داده شده بود. ما پس از يك استراحت شبانه با اتوبوس ها يمان به راه افتاديم.
حالا در اين سفر كوتاه، شما هم با من همراه شويد:
براى اين كه به دره مجدو برويم، از تل آويو حدود 55 مايل به طرف شمال سفر مىكنيم. به محلى مىرسيم كه در 20 مايلى جنوب - جنوب شرقى حيفا، قرار دارد و فاصله آن از درياى مديترانه، حدود 15 مايل است پس از پياده شدن از اتوبوس، با كلايد، يك مدير اجرايى بازرگانى بازنشسته از مينياپوليس، كه سالهاى آخر دهه 60 سالگى خود را مىگذراند، همگام مىشوم. كلايد، فارغ التحصيل كالج است و در جنگ دوم جهانى، در ارتش آمريكا با درجه سروانى، در آفريقاى شمالى و اروپا، خدمت كرده و به خاطر فرماندهى هوشمندانه سربازانش و شجاعت شخصى اش در زير آتش دشمن به گرفتن نشان افتخار، مفتخر شده است. قدى دارد در حدود شش پا و هيكلى مناسب، كه آن را نتيجه خدمتش در ارتش مىداند.
همسر كلايد دو سال پيش درگذشته است و به همين جهت در اين سفر تنهاست. سر و وضعش تميز و مرتب است. با شلوارى پشمى، پيراهنى سفيد، كراوات مناسب و كت كشمير؛ سرى دارد پرمو كه تنها بخشى از آن خاكسترى شده است. ....
|
دید موسی یک شبانی را براه |
کو همیگفت ای گزیننده اله | |
|
تو کجایی تا شوم من چاکرت |
چارقت دوزم کنم شانه سرت | |
|
جامهات شویم شپشهاات کشم |
شیر پیشت آورم ای محتشم | |
|
دستکت بوسم بمالم پایکت |
وقت خواب آید بروبم جایکت | |
|
ای فدای تو همه بزهای من |
ای بیادت هیهی و هیهای من | |
|
این نمط بیهوده میگفت آن شبان |
گفت موسی با کی است این ای فلان | |
|
گفت با آنکس که ما را آفرید |
این زمین و چرخ ازو آمد پدید | |
|
گفت موسی های بس مدبر شدی |
خود مسلمان ناشده کافر شدی | |
|
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار |
پنبهای اندر دهان خود فشار | |
|
گند کفر تو جهان را گنده کرد |
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد | |
|
چارق و پاتابه لایق مر تراست |
آفتابی را چنینها کی رواست | |
|
گر نبندی زین سخن تو حلق را |
آتشی آید بسوزد خلق را | |
|
آتشی گر نامدست این دود چیست |
جان سیه گشته روان مردود چیست | |
|
گر همیدانی که یزدان داورست |
ژاژ و گستاخی ترا چون باورست | |
|
دوستی بیخرد خود دشمنیست |
حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
ادامه.... |
|
منبع: روايت ده نمك اراك - مهر 1348
|
|
پادشاهي بود كه سه پسر داشت بنام ملك محمد ، ملك ابراهيم و ملك بهمن. ملك محمد از همه كوچكتر بود . يك درخت سيب در قصر شاهي بود كه سه تا دانه سيب داشت كه پادشاه مي خواست آنها را براي پسرانش عقد كند چونكه وقتي مي رسيدند سه تا دختر ميشدند . وقت رسيدن سيبها بود . پادشاه دستور داد هر شب يكي از پسرها پاي درخت كشيك بدهد كه كسي سيب ها را نچيند . شبي كه نوبت ملك ابراهيم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد . منبع: آی کتاب |
خوان رولفو
سر لوله فاضلاب نشستهام و منتظرم قورباغهها بيرون بيايند. ديشب داشتيم شام ميخورديم كه شروع كردند به قيل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همين را ميگويد. جيغ قورباغهها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خيلي دوست داشت بخوابد. براي همين بود كه به من گفت اينجا سر لوله فاضلاب بنشينم و تختهاي دستم بگيرم و هر قورباغهاي را كه بيرون پريد بزنم آش و لاش كنم. همه جاي تن قورباغهها به جز شكمشان سبز است، ولي وزغها سياهاند. چشمهاي مادرخوانده هم سياهاند. قورباغه را ميخورند اما وزغ را نه. كسي وزغ نميخورد. كسي نميخورد، ولي من چرا. مزهاش هم عين مزه قورباغه است؛ ولي فليپا ميگويد خوردن وزغ خوب نيست. فليپا چشمهاي سبزي مثل چشمهاي گربه دارد. هر موقع بخواهم، او در آشپزخانه به من غذا ميدهد. نميخواهد مزاحم قورباغهها بشوم؛ ولي آخر مادرخوانده است كه به من ميگويد چكار كنم. فليپا را بيشتر از مادرخوانده دوست دارم؛ ولي مادرخوانده است كه از كيفش به فليپا پول ميدهد تا براي غذايمان خريد كند. فليپا تنها در آشپزخانه ميماند و براي هر سه نفرمان غذا ميپزد. از وقتي او را شناختهام فقط همين كار را كرده. شستن ظرفها با من است. آوردن هيزم براي اجاق هم گردن من است. ولي غذايمان را مادرخوانده ميريزد. بعد از اينكه غذاي خودش را ميخورد، دو كپه كوچك با دستهايش درست ميكند،.....
بیاید اسم خلیج عرب را از نقشه گوگل بر داریم.
ادامه...
- حکایتهای آقای کوینر - برشت
- ایمان و دریا - ایروین شاو
- شیرهای جوان - ایروین شاو
....