تبليغاتX
داستان کوتاه

a-sari

ع-س

a-sari

http://a-sari.blogfa.com

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

ع.س
...صبر کنید...

داستان کوتاه

داستان کوتاه

...صبر کنید...

درباره وبلاگ

ع.س

نویسندگان

بخش ویژه





Powered by WebGozar

      

شنبه 1388/02/05

سلام

نویسنده: ع-س

دوستان عزیز ممنون که سر زدید. من فعلا خیلی سرم شلوغه (کنکور)و شاید دیر به دیر بروز کنم به هر حال منو ببخشید . منتظر نظرات زیبای شما هستم....

 

جستجو در این صفحه:  

 در صورتی که با تبادل لینک موافق هستید در بخش نظرات اعلام کنید تا لینک شوید

 

دوشنبه 1387/12/19

توضیحات...

نویسنده: ع-س

 

 
 

قسمتهای جدید وبلاگ

معرفی کتابها  (به ادامه مطلب مراجعه کنید)

علمی جدید

 دانلود کتاب های فارسی جدید

شاهنامه خوانی(بزودی)

 

 مطالب مربوط به گذشته در آرشیو موضوعی آمده است...

| ادامه مطلب
شنبه 1387/04/15

مصائب يك دختر دم بخت

نویسنده: ع-س

 

نویسنده: نرجس سلطان محمدي

۸۲/۷/۱

امروز، اول مهر است و من مثل بچه‌هاي خوب صبح اول وقت آمدم دانشگاه. ولي مثل اينكه خبري نيست. نه دانشجويان آمده‌اند و نه از معلم‌ها خبري است. توي چندتا از كلاس‌ها سرك كشيدم، خالي بودند. فقط در يكي از كلاس‌ها آقايي نشسته بود و سرش توي كاغذهايش بود، ولي تا من وارد كلاس شدم سرش را بالا آورد. انگار كه دوست صميمي‌اش را ديده باشد بي‌هيچ شرم و حيايي، نيشش را تا بناگوش باز كرد. من هم كم نياوردم و نيشم را دوبرابر باز كردم.

بعد مثل نگهبان‌هاي دم در گفت: مي‌تونم كمكتون كنم «خانوم»؟!
از اينكه اينقدر بافهم و كمالات بود ذوق‌زده شدم و گفتم: دنبال كلاسم مي‌گردم.
نگاه عاقل اندرسفيهي به من انداخت و گفت: كلاس چي داريد؟
گفتم: شيمي عمومي.
با حالت مسخره‌اي گفت:
-خانوم محترم!... كلاس‌ها هفته ديگه شروع مي‌شه.
-واقعاً، يعني من الان برگردم خونه.
-پس چي، منم تازه دارم ثبت‌نام مي‌كنم... سال اولي هستيد نه؟
-بله
-مشخصه... چي مي‌خونيد؟
-زمين‌شناسي
حرف كه به اينجا رسيد خيلي با پررويي ادامه داد بچه كجا هستي؟
-من هم باز كم نياوردم و گفتم: همينجا، شما چي؟
-من فيزيك مي‌خونم، آخرشه، ترم هفتم.
-شما هم اينجايي هستيد؟
-نه

ازش خيلي بدم نيامد. از كلاس كه بيرون آمدم، مطمئن بودم كه حتماً تا دو سه روز ديگر پيشنهاد ازدواج مي‌دهد. چون همه چيز را در مورد من پرسيده بود. در حال حاضر من را بهتر از خودم مي‌شناخت. به نظر پسر بدي نمي‌آمد. تا مامان و بابا چي بگويند.

۸۲/۷/۲
امروز عمو سعيداينا آمدند خانه‌مان. من نمي‌دونم اين پسرعموي من كه آنقدر من را دوست دارد، پس چرا جلو نمي‌آيد. از نگاههايش مي‌خوانم كه چقدر براي من هلاك است. از بس كه به من علاقه دارد تا حالا نتونسته چشم تو چشم به من نگاه كند. من هميشه سنگيني نگاهش را حس مي‌كنم. اما وقتي كه برمي‌گردم و توي چشمهايش نگاه مي‌كنم رويش را از من برمي‌گرداند. من دقيقاً متوجه اين حركاتش مي‌شوم. شايد علت اين كه به من چيزي نمي‌گويد اين است كه من دانشگاه قبول شده‌ام و او هنوز ديپلم دارد. من كه همينطوري هم قبولش دارم... البته ديگر برايم خيلي هم مهم نيست. من به كسي ديگري فكر مي‌كنم. لااقل او ترم بعد ليسانس فيزيك مي‌گيرد! .. ادامه مطلب

 

منبع: www.persianbook.net

| ادامه مطلب
شنبه 1387/04/15

ضريب شكست

نویسنده: ع-س

ضريب شكست

نویسنده: توحيد عزيزي
منبع: نيستان

برگه امتحان كه به دستم رسيد، روي صندلي كمي جا به جا شدم. خودكارم را به دست راستم دادم و برگه را با دست چپم برگرداندم. بالاي برگه، عبارت نام و نام خانوادگي بود و يك سري چيزهاي ديگر. قبل از اينكه اسمم را بنويسم، سؤال اول را خواندم:

-از آزمايش منشور، كه ديروز در آزمايشگاه فيزيك انجام داديد چه نتيجه‌اي مي‌گيريم؟
سؤال راحتي بود. در واقع فيزيك هميشه برايم مثل آب خوردن بود. هم شيرين و هم آسان. بنابراين هيچ دلهره‌اي نداشتم. سالهاي پيش هم بالاترين نمره را در فيزيك گرفته بودم وامسال هم به نظرم خيلي آسان مي‌آمد.

كه چشم را بدجوري مي‌زد. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود: ...ادامه مطلب

منبع:آی کتاب

 

 

 
| ادامه مطلب
سه شنبه 1387/03/28

فرشتگان کوچک در آتش !

نویسنده: ع-س
 

پست ویژه

9bos1l7ph7ne5cgadxt8.jpg

ادامه مطلب   +

به داد این فرشتگان مظلوم برسید .

| ادامه مطلب
دوشنبه 1387/03/13

کتابهای ادبی و رمان

نویسنده: ع-س

اداادامه مطلب با علامت + پایین سمت راست پست مشخص است

حاجی مراد

ميهن پرست

مرده خورها

صورتک ها

طلب آمرزش

گجسته دژ

مادلن

مدير مدرسه

پدران آدم

سه قطره خون

تجلی

لينك دانلود بقيه كتابها در ادامه متن

http://www.irebooks.com/

| ادامه مطلب
دوشنبه 1387/03/13

نویسنده: ع-س

ردیف

نام کتاب

نویسنده

زبان فرمت

حجم

دریافت

1

دانلود كتاب تاريخچه شب يلدا

دكترعباس احمدي

FA

PDF

148KB

ادامه مطلب

2

دانلود کتاب راهنمای مهاجرت وتحصیل درکانادا

 دولت كانادا

EN

PDF

1MB

:  

3

دانلود کتاب ماهواره و نحوه برخورد

 سايت شيعه

FA

PDF

133KB

:

:

:

: :

:

:

:

 

دانلود کتابهای تخصصی و رمان و داستان های ادبی در ادامه مطلب

توجه:

Password :   www.irebooks.com-www.ircdvd.com

 مطالب این قسمت از سایت بالا گرفته شده است

| ادامه مطلب
چهارشنبه 1387/02/18

كتابهاي رايگان فارسي

نویسنده: ع-س

 
ادامه مطلب....
منبع:
| ادامه مطلب
چهارشنبه 1387/02/18

متن کامل کتاب «آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ»

نویسنده: ع-س

 


متن کامل کتاب «آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ»


نویسنده: گریس هال سل

تـرجمــه: خســرو اســدی

-------------------------------------------

 

نبرد هارمجدّون(1)  

از سال 1980، اين عادت در من پيدا شده است كه هر يكشنبه، برنامه «ساعت بشارت انجيل كهن» فال ول را در تلويزيون بگيرم.  

براى آنكه مطالب بيشترى درباره خداشناسى هار مجدون فال ول بدانم؛ و دريابم كه پيروانش تا چه اندازه مانند خودش فكر مى‏كنند، در سال 1983، در گشت مسافرتى به سرپرستى او به سرزمين قدس، نام نويسى كردم.  

من يكى از 630 نفر مسيحى‏اى بودم، كه از نيويورك به تل آويو پرواز كرديم. در آنجا ما را به گروههاى حدود 50 نفرى تقسيم كردند. به هر يك از گروهها يك اتوبوس و يك راهنماى اسراييلى اختصاص داده شده بود. ما پس از يك استراحت شبانه با اتوبوس ها يمان به راه افتاديم.  

حالا در اين سفر كوتاه، شما هم با من همراه شويد:  

براى اين كه به دره مجدو برويم، از تل آويو حدود 55 مايل به طرف شمال سفر ‏مىكنيم. به محلى مى‏رسيم كه در 20 مايلى جنوب - جنوب شرقى حيفا، قرار دارد و فاصله آن از درياى مديترانه، حدود 15 مايل است پس از پياده شدن از اتوبوس، با كلايد، يك مدير اجرايى بازرگانى بازنشسته از مينياپوليس، كه سالهاى آخر دهه 60 سالگى خود را مى‏گذراند، همگام مى‏شوم. كلايد، فارغ التحصيل كالج است و در جنگ دوم جهانى، در ارتش آمريكا با درجه سروانى، در آفريقاى شمالى و اروپا، خدمت كرده و به خاطر فرماندهى هوشمندانه سربازانش و شجاعت شخصى اش در زير آتش دشمن به گرفتن نشان افتخار، مفتخر شده است. قدى دارد در حدود شش پا و هيكلى مناسب، كه آن را نتيجه خدمتش در ارتش مى‏داند.  

همسر كلايد دو سال پيش درگذشته است و به همين جهت در اين سفر تنهاست. سر و وضعش تميز و مرتب است. با شلوارى پشمى، پيراهنى سفيد، كراوات مناسب و كت كشمير؛ سرى دارد پرمو كه تنها بخشى از آن خاكسترى شده است.  ....

http://www.sharifnews.com

| ادامه مطلب
سه شنبه 1387/02/17

موسی و شبان

نویسنده: ع-س

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهاات کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان

گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید

این زمین و چرخ ازو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تراست

آفتابی را چنینها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نامدست این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست

گر همی‌دانی که یزدان داورست

ژاژ و گستاخی ترا چون باورست

دوستی بی‌خرد خود دشمنیست

حق تعالی زین چنین خدمت غنیست

 

ادامه....

| ادامه مطلب
سه شنبه 1387/02/10

باغ سیب

نویسنده: ع-س


 

منبع: روايت ده نمك اراك - مهر 1348

 

 

پادشاهي بود كه سه پسر داشت بنام ملك محمد ، ملك ابراهيم و ملك بهمن. ملك محمد از همه كوچكتر بود . يك درخت سيب در قصر شاهي بود كه سه تا دانه سيب داشت كه پادشاه مي خواست آنها را براي پسرانش عقد كند چونكه وقتي مي رسيدند سه تا دختر ميشدند . وقت رسيدن سيبها بود . پادشاه دستور داد هر شب يكي از پسرها پاي درخت كشيك بدهد كه كسي سيب ها را نچيند . شبي كه نوبت ملك ابراهيم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد .

صبح كه بيدار شد يكي از سيب ها نبود . شب ديگر نوبت ملك بهمن پسر مياني بود او هم شب خوابش برد ، صبح كه بيدار شد سيب دومي هم نبود . شب بعد نوبت ملك محمد پسر كوچكتر رسيد . ملك محمد براي اينكه خوابش نبرد انگشتش را بريد و نمك زد . نزديكي هاي صبح ديد دستي در هوا پيدا شد . تا خواست سيب را بچيند ، ملك محمد شمشير را كشيد زد به مچ دست ، ولي دست سيب را چيد وغيب شد . ملك محمد رد خوني را كه از دست او ريخته بود گرفت و رفت تا رسيد سر چاهي . ولي ديد كسي نيست . همان جا نشست ، صبح كه شد پادشاه خبردار شد . به پسرانش گفت :« مردم يك مرغ گم مي كنند هفت تا خانه سراغش را مي روند شما برادرتان گم شده سراغش نميرويد ؟» برادرها حركت كردند رفتند ديدند ملك محمد لب چاهي نشسته .

قرار گذاشتند پسر بزرگ وارد چاه بشود ببيند چه خبر است ؟ ملك ابراهيم را با طنابي تو چاه كردند چند ذرعي كه پايين رفت گفت :« سوختم، پختم » كشيدنش بالا . ملك محمد گفت :« من مي روم اما هر چه گفتم سوختم پختم نكشيدم بالا » طناب را به كمر بست داخل چاه شد هر چه گفت :« سوختم ، پختم » گوش ندادند . رفت پايين ديد خون ريخته ، رد خون را گرفت رفت ديد دختري نشسته كه به ماه مي گويد تو درنيا كه من درآمدم .
... ادامه

منبع: آی کتاب

| ادامه مطلب
دوشنبه 1387/02/09

برگزیده داستان جهان

نویسنده: ع-س
ماكاريو

خوان رولفو

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌ها بيرون بيايند. ديشب داشتيم شام مي‌خورديم كه شروع كردند به قيل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همين را مي‌گويد. جيغ قورباغه‌ها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خيلي دوست داشت بخوابد. براي همين بود كه به من گفت اينجا سر لوله فاضلاب بنشينم و تخته‌اي دستم بگيرم و هر قورباغه‌اي را كه بيرون پريد بزنم آش و لاش كنم. همه جاي تن قورباغه‌ها به جز شكمشان سبز است، ولي وزغ‌ها سياه‌اند. چشم‌هاي مادرخوانده هم سياه‌اند. قورباغه را مي‌خورند اما وزغ را نه. كسي وزغ نمي‌خورد. كسي نمي‌خورد، ولي من چرا. مزه‌اش هم عين مزه قورباغه است؛ ولي فليپا مي‌گويد خوردن وزغ خوب نيست. فليپا چشم‌هاي سبزي مثل چشم‌هاي گربه دارد. هر موقع بخواهم، او در آشپزخانه به من غذا مي‌دهد. نمي‌خواهد مزاحم قورباغه‌ها بشوم؛ ولي آخر مادرخوانده است كه به من مي‌گويد چكار كنم. فليپا را بيشتر از مادرخوانده دوست دارم؛ ولي مادرخوانده است كه از كيفش به فليپا پول مي‌دهد تا براي غذايمان خريد كند. فليپا تنها در آشپزخانه مي‌ماند و براي هر سه نفرمان غذا مي‌پزد. از وقتي او را شناخته‌ام فقط همين كار را كرده. شستن ظرف‌ها با من است. آوردن هيزم براي اجاق هم گردن من است. ولي غذايمان را مادرخوانده مي‌ريزد. بعد از اينكه غذاي خودش را مي‌خورد، دو كپه كوچك با دست‌هايش درست مي‌كند،.....

| ادامه مطلب

بیاید اسم خلیج عرب را از نقشه گوگل  بر داریم.

ادامه...

| ادامه مطلب
جمعه 1387/01/30

نویسنده: ع-س
| ادامه مطلب